زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

ماجرا دیروز1 پری

1392/4/22 17:43
نویسنده : صبا بانو
239 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز حالم بد بودتا صبح خوابم نبرد

هی دلم و کمرم درد گرفت یهو دیدم انگار دسشویی دارم سبز

در حالی که نداشتم تا رفتم دسشویی دیدم ای وایییییییییی پری اومده اونم 7 روز زود ترناراحت

خوابم میومد درد داشتم چشمام باز نمیشد امیدم رفته بود سرکارخمیازه

قش کردم خوابیدم تا وقتی اومد کم کم بلند شدم از جام ولی قیافم تابلو بودهیپنوتیزم

نمیتونستم از درد بلند شم خوشحالو خندون اومد خونهقلب

اومد خودشو لوس کنه که اره من روزه هستمو من نازشو بکشمفرشته

ولی من حرف نمیتونستم بزنم ساکت

یه نیم ساعتی لو ندادم جریانو اونم هی حال فولیا رو میپرسید مژه

هی دست میکشید روشیکمم قلب

داشت اواز میخوند که دیدم نمیشه نگم مونده بودم چطوری بگمنگران

اشک تو چشمام جمع شده بود

  هنوز میخواستم حرف بزنم که تشنج شروع شدوقت تمام

اومد کنارم کمک کرد برم رو تخت گفت چی شده؟؟؟سوال

گفتم پریود شدمچشم

خندید یه خنده تلخ لبخند

گفت فدای سرت یه ماه دیگه خوشحالم که سالمی اما رفت تو خوشخیال باطل

منم یه هو تب کردم هیپنوتیزم

لرز کردم کلاداغونهیپنوتیزم

بیچاره زبون روزه بلند شد رفت ابمیوه گرفتن نوشابه گرفت

چایی درست کرد ...یه سره دستش به دهنم بود

گفت نهار گیرم نیومد یولخودش غذا درست کردگاوچران

داد خوردم ولی تشنجم کم نمیشد همش پرش داشتم 

اومد کنارم که غذا بده بهم دستام پرشاش زیاد شد صورتشو خط انداختم با ناخونام فقط خندیدو من هی خجالت کشیدمو گریه کردمآخ

اینقدر مسخره بازی در اورد هی اشکامو پاک کردگریه

دید تبم پایین نمیاد رفت اب پاش اورد بدنمو خیس میکرد از خود راضی

دوتا مسکن هم بهم داد که من دیگه قش کردم نفهمیدم چی شد هیپنوتیزمخواب

فقط هر چند دقیقه حس میکردم بدنم خنک میشه بعد 5 ساعت بیدارشدم خواب

دیدم امید هنوز رو سرمه و با دستمال خیس بدنمو خنک میکنه ولی  رنگم زد چشما بادکنک

افطلرم که نداشتیم  دعوت بودم خونه مامانم ولی ساعت 7 بود تا من بلند شدمو اماده شدم رفتیم ازافطار نیم ساعت گذشت و من شرمنده شوهرم شدم الان دلم میخواد بترکه اینا رو که مینویسم ناراحت

ابروم دوباره جلوش رفتاوه

موندم خونه مامانم دلم میخواد برم خونه خودم اما حالم خوب نیستچشم

شاید موندم تا دوشنبه جواب ازمو گرفتم بعد رفتم شایدم شب برم نمیدونمخنثی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد